الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
557
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
ايشان فرمود و ابراهيم پيشاپيش او مىرفت و از آن سوى ابن مطيع عمرو بن حجاج را با دو هزار تن فرستاده بود و مختار به ابراهيم پيغام داد كه : سپاهيان عمرو را در هم پيچ و بگذر و برابر ايشان مايست . ( 1 ) ابراهيم آن را درنورديد و نايستاد و مختار يزيد بن انس را فرمود : عمرو بن حجاج را نگاه دار و او برابر عمرو رفت و مختار در پى ابراهيم بيامد تا در جاى مصلّاى خالد بن عبد اللّه بايستاد . [ 1 ] و ابراهيم خواست از طرف كناسه به كوفه در آيد شمر بن ذى الجوشن با دو هزار كس بيرون آمد و راه بر او بگرفت و مختار سعيد بن منقذ همدانى را به مقابلت او فرستاد و ابراهيم را فرمود همچنان جانب شهر رود ابراهيم برفت تا به كوى شبث رسيد نوفل بن مساحق را با دو هزار مرد و به قول اصح با پنج هزار بدانجا ديد و ابن مطيع منادى كرده بود مردم مساحق پيوندند و خود بيرون آمده و در كناسه ايستاده بود و شبث بن ربعى را در قصر گذاشته . ابراهيم اشتر نزديك ابن مطيع آمد و ياران خود را گفت : پياده شويد و نترسيد از اينكه گويند شبث آمد يا آل عتيبه آمدند يا آل اشعث و آل يزيد بن حارث و آل فلان و يكى يكى خانوادههاى كوفه را شمرد و گفت : اگر اينها زخم شمشير بچشند از پيرامون ابن مطيع پراكنده شوند مانند گلهء بز كه از گرگ گريزند . همچنان كردند و ابراهيم پايين دامن قبا را برگرفت و بر كمربند خويش زد و قبا را روى زره پوشيده بود و بر آنها تاخت چيزى نگذشت كه همه بگريختند چنان كه بر دهانهء كوچهها در راه بر دوش هم سوار مىشدند و يكديگر را مىفشردند . و ابن اشتر به نوفل بن مساحق رسيد عنان اسب او بگرفت و شمشير بر كشيد كه او را بكشد نوفل گفت : تو را به خدا اى پسر اشتر آيا با من كينه دارى و يا خونى طلبكارى از من ؟ ابراهيم او را رها كرد و گفت : به ياد داشته باش . و نوفل هميشه اين منّت را به خاطر داشت . ( 2 ) و همراهان ابراهيم دنبال گريختگان به كناسه در آمدند و از آنجا به بازار و مسجد رفتند و ابن مطيع را در قصر به حصار افكندند و اشراف و مهتران كوفه با ابن مطيع به قصر اندر بودند مگر عمرو بن حريث كه به سراى خويش رفت و از شهر بيرون شد و مختار آمد تا در كنار بازار و ابراهيم را به حصار بداشت و يزيد بن انس و احمر بن شميط با او بودند و قصر را سه روز محاصره كردند و حصار سخت شد شبث با ابن مطيع گفت : چاره براى خود و همراهان خويش بينديش به خدا قسم كه ما نه براى خويش چاره توانيم كرد و نه براى تو . ابن مطيع گفت : صلاح در چه بينيد ؟ شبث گفت : رأى آن است كه براى خودت و ما امان طلبى و بيرون رويم و خود و همراهان را به هلاك نيفكنى .
--> [ 1 ] يعنى جايى كه بعد از اين مصلّاى خالد بن عبد اللّه قسرى شد .